068 - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 14:04
یاهو وقتی متوجه شدیم زلزله اومده، همه بیرون پریدیم. برگشتم. گوشیم جا مونده بود. برام مهم نبود چی میشه. فقط فکر میکردم که یک بار دیگه باید با یک نفر حرف بزنم. مهم نبود چی میشه. اما نه چون جانانم بود. حتی اگر جانان من نباشه باز هم توی زندگیم باارزشه. از طلبش دست کشیدم. مثل پرنده ای رهاش کردم. شاید اگر...
050 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 10:05
یاهو {تماما شخصی} پنج شنبه جشن سومین سال داستان شب بود. اصلا نمیتونستم ازش بگذرم. نویسنده های محبوبم و شاعری که فوق العاده برام مهمه اونجا حاضر بودن. کشش نداشتم روز بعدش رو بمونم و نرم خونه. اونقدر خسته بودم که فقط یک بار جزوه منطق رو خوندم. بدیهیه که منطق و با حل کردن میشه یاد گرفت! دو از چهار شدم....
051 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 10:05
یاهو بگم " آقارضا؟" بگی " جانم" گوشی رو بغل کنم و پرواز کنم. خودم کشفت کردم. خودم قلبت رو دیدم و مال منه... اول دلم فراق تو را سرسری گرفت و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد
052 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 10:05
یاهو باید یاد بگیرم رنجش هام و بیان کنم. بیان که نکنی کم کم میشه کینه و جلوی انصاف و میگیره. حرفی میزنی که نباید بزنی و ممکنه نتونی هرگز درستش کنی. خودت هم ممکنه ستم کنی و همه چیز پیچیده تر بشه. کافیه که مهارت رنجش زدایی داشته باشی و بتونی خشمت و مهار کنی.
053 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 10:05
یاهو یه قدم اساسی توی زندگیم برای بهتر شدن برداشتم. خشمم رو کنترل کردم و حرف زدم. همیشه فکر میکردم وقتی به وقتش رنجش ها و کدورت ها رو نگی بعدش چه فایده ای داره؟ نگفتنش باعث شده بود اون رنجش همیشه در "حال" هم جریان داشته باشه. مهم نیست که جزئیات اتفاق رو به خاطر نیاری. بیان کردن احساسی که پیدا کردی و...
054 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 10:05
یاهو هر وقت که دلم خیلی تنگ میشه میرم سراغ این کتاب و به دست خطت نگاه میکنم. این تمام چیزیه که از تو دارم. هنوزم وقتی نگاهش میکنم چشمام خیس میشه. باز سوال دیوانه کننده همیشگی، چرا؟ ما که اینقدر خوب در هم تنیده شدیم بودیم. چی شد که نشد؟ من دچار توهم بودم؟نزدیک نبودیم؟ علتش اون قدر قویه که محبت نمیتون...
055 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 10:05
یاهو نمیدونی ناآروم بیام سمتت،حرف بزنم و با حوصله همیشگیت گوش بدی، توی آرامش ژرف چشمات اضطرابم گم بشه،یعنی چی... مثل همون روز رویایی بعد از کلاس کلام، توی بوفه. دلم میخواست توی وجودت غرق بشم جوری که اثری از من نمونه. فکر کنم دیوونه شدم. حسین خان منزوی چقدر خوب گفته که: ز تمام بودنی ها تو همین از آن ...
056 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 10:05
ای یاد دور دست که دل می بری هنوز. پ.ن: همیشه راه دل از تن جداست در سفر جان دلت مراست -تو خود گفته ای- اگر بدنت نیست
057 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 10:05
بوی جانی سوی جانم می رسد بوی یار مهربانم می رسد پ.ن: بعد از مدتها دلتنگیم رفع شد. یه گفتگوی عالی. ممنووونم خدای من.
058 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 10:05
یاهو مثل اینکه روبروی دری ایستاده باشی که به سمت جهانی زیباتر گشوده شده. دلت میخواد پاتو از این جهان برداری و به سمت جهانی که پیش روت دیدی قدم برداری اما می ترسی. نکنه خیال باشه؟ یا به من تعلق نداشته باشه؟ . . . دیشب، پیام جانان رو که روی گوشی دیدم غافل گیر شدم. البته بعدش گمان کردم مثل روال اخیر، گ...
059 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 10:05
یاهو میدونم که برای داشتن زندگی خوب و ارزشمند و (خوش) باید تو زمینه های مختلف تلاش کنی، ولی عشق در راس شون پادشاهی میکنه! به روشنی میتونی درک کنی که "جان هر زنده دلی زنده به جانی دیگر است" - من چنان محو سخن گفتن گرمت بودم که تو از هرچه که دم می زدی آن دم خوش بود
049 - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 1:26
یاهو دو شب پیش باخبر شدیم حال روحی یکی از هم کلاسیها بده. کم و بیش در جریان ماجرای زندگیش قرار گرفتیم. غم همه مون رو گرفته بود. کار زیادی از دست هیچکدوم از ما بر نمیومد. یکی از بچه ها گفت همیشه فکر میکنم اگر برای یکی از ما مشکلی پیش بیاد باید چیکار کرد. مثل آدمای معمولی یا بقیه رشته ها نیستیم که بتو...
047 - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 16:17
یاهو هر روزم، بخشی داره که اختصاص پیدا کرده به یار. از اونجایی هم که یار غایبه طبیعتا تم خاصی داره این بخش! گاهی که کنترل این بخش از دستم خارج میشه شروع میکنه به خوردن امید و انرژی و عمر. وقتی به اوج میرسه نهیبی به خودم میزنم و میگم خودتو جمع کن دختر! تا ابد که زنده نیستی و نمیتونی کارهایی که باید ا...
048 - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 16:17
با غم عشق رخت کی غم جانم باشد؟ می کشم جور تو تا تاب و توانم باشد
045 - تاریخ: 1396/9/3 ساعت: 11:28
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری زیاد غر میزنم؟ دلم تنگ شده.خیلی زیاد.
044 - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 17:49
یاهو کلاس روش تحقیق یکی از بهترین کلاسهای دوره کارشناسیمه. کلاس به شکل کارگاه برگزار میشه و فرصتی رو فراهم میکنه که راجع به چیزهایی که درگیرشون شدیم فکر کنیم و بنویسیم. البته با دید فلسفی. در حین تدریس استاد اومد مثال بزنه و گفت مثل به نظر میاد خان
046 - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 17:49
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری زیاد غر میزنم؟ دلم تنگ شده.خیلی زیاد.
043 - تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 5:15
تو را سریست که با ما فرو نمیآید مرا دلی که صبوری از او نمیآید
034 - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 11:49
یاهو تکلیف این هفته کلاس زبان رو با دقت انجام داده بودم. با خیال آسوده سر کلاس رفتم. وقتی بچه ها ارائه میدادن میتونستم بفهمم ایراداتشون چیه و ... . روی اعتماد به نفس ام هم تاثیر خوبی داشت. وقتی کلاس تمام شد فکر کردم چقدر کارهای کوچک هست که اگر کنار
035 - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 11:49
یاهو بعضی وقتا شادی های کوچک، حال آدم و جا میارن! مثلا اینکه توی قطار کنار صندلیت پریز باشه :)) توی قطار فیلم fathers and daughters و دیدم و کل فیلم باهاش گریه کردم. وسطش پشیمون شدم. گفتم چه کاری بود. بیماری مگه تو دختر حالا که حالت خوبه دستش میزنی