یاهو
وقتی متوجه شدیم زلزله اومده، همه بیرون پریدیم. برگشتم. گوشیم جا مونده بود. برام مهم نبود چی میشه. فقط فکر میکردم که یک بار دیگه باید با یک نفر حرف بزنم. مهم نبود چی میشه.
اما نه چون جانانم بود. حتی اگر جانان من نباشه باز هم توی زندگیم باارزشه. از طلبش دست کشیدم. مثل پرنده ای رهاش کردم. شاید اگر روزی، دنیا مهربون تر شد برگشت.
یکم که به خودمون اومدیم شروع کردیم به زنگ زدن به عزیزامون. یه موقعیت هایی مثل زلزله که دل آدما هم زیر و رو میشه، میشه فهمید توی دلها چی میگذره. برای کی عزیزی برای کی مهمی. کی ادعاش درست و راست بوده و کی لاف زده.
توی سرویس آقایی پشت سرم داشت درباره مشاوره کنکور و ... صحبت میکرد. صداش شبیه جانان بود! برگشتم و نگاهش کردم. چه امیدهایی!
دیگه دوستش دارم بی آنکه بخواهمش.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی