یاهو
مثل اینکه روبروی دری ایستاده باشی که به سمت جهانی زیباتر گشوده شده. دلت میخواد پاتو از این جهان برداری و به سمت جهانی که پیش روت دیدی قدم برداری اما می ترسی. نکنه خیال باشه؟ یا به من تعلق نداشته باشه؟
.
.
.
دیشب، پیام جانان رو که روی گوشی دیدم غافل گیر شدم. البته بعدش گمان کردم مثل روال اخیر، گفتگوی مختصری خواهیم داشت و تمام. اما اینطور نبود. مثل قبل صمیمانه و لطیف بود.
با شناختی که از جانان دارم، قدم هایی که بر میداره حساب شده ست. دقیقا میدونه که داره چیکار میکنه. راستش ته دلم، امیدوار شدم اما میترسم که این امید و باور کنم. اما پنهانی ذوق میکنم و قند توی دلم آب شد!
اگر هم معنادار نبود، نبود. اشکالی بر او وارد نیست. اما نسبت به شناختی که داشتم باید تجدید نظر کنم.
بعیده که بی دلیل، با اسم کوچکم خطابم کنه. شاید خودش ندونه وقتی اسمم رو از زبونش میشنوم چه حالی میشم!
وقتی که هست، زندگی رنگ دیگه ای داره. جهانت بدون او و با او تفاوت معناداری داره.
وقتی هست آرامش ژرفی برقراره درونت. قدم هات و محکم تر بر می داری. امیدت توی زندگی اگر به اندازه ستاره ای بوده باشه، به اندازه خورشید روشنی بخش تر میشه. جای پات محکم تر میشه و با قوت قلب بیشتری به سمت آرزوهات قدم بر می داری.
.
.
.
چقدر خوبه یک نفر اینقدر قابل اعتماد باشه. بدونی حرفش، حرف ه. مراقب خودش هست، مراقب تو هست. توی کوچکترین امور دقت داره که نرنجی و بهت دلگرمی میده که حواسش به دلت هست.
.
.
.
اگر اتفاق مبارک دیشب تکرار بشه میتونم مطمئن بشم که دچار توهم نشدم...
.
.
.
.
1. نه راه رفتنم از تو
نه راه برگشتن
همیشگی است در این منزلت
اقامت من.
2. بی تو من شبانه با که،
با که گفتگو کنم
ای حریف صحبت شبانه های من!
بمان.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی