یاهو
دو شب پیش باخبر شدیم حال روحی یکی از هم کلاسیها بده. کم و بیش در جریان ماجرای زندگیش قرار گرفتیم. غم همه مون رو گرفته بود. کار زیادی از دست هیچکدوم از ما بر نمیومد.
یکی از بچه ها گفت همیشه فکر میکنم اگر برای یکی از ما مشکلی پیش بیاد باید چیکار کرد. مثل آدمای معمولی یا بقیه رشته ها نیستیم که بتونیم بگیم درست میشه،دنیا قشنگیاشو داره، مثبت نگر باش و ... .
این ادعا اینقدر گزافه که کاری باهاش ندارم. در صورتی جای تامل داشت که ما به سطح اندیشه ورزی رسیده بودیم و بر اساس نگرش خاصمون ممکن بود بتونیم چنین ادعایی بکنیم.
چیزی که برای من مسئله شده بود این بود که چرا ما سرگشته گی های روانی مون رو به پای وجوه تراژیک زندگی میذاریم؟(منکر تراژیک بودن زندگی نیستم) یا چرا سعی نمیکنیم خودمون رو بشناسیم و ریشه مشکلاتمون و پیدا کنیم؟چرا فکر نمیکنیم ممکنه دریافتمون از واقعیت غلط باشه؟یا چرا دوست داریم قربانی باشیم؟!تمام مدت داشتم توی ذهنم دوستم رو تحلیل میکردم.
خانواده ش از هم گسسته بود و تله رهاشدگی داشت. نوازش بی قید و شرط دریافت نکرده بود و احساس بی ارزشی میکرد و مهرطلب شده بود. وقتی سعی میکردن کمکش کنن و ناجی باشن بیشتر باعث تثبیت موقعیت قربانی بودنش میشدن و بیشتر اذیت میشد. حمایت لازم داشت اما ناجی نه. من حتی فکر میکنم نیاز به امید داشت مثل آدمهای معمولی تا بتونه مشکلاتش و چالش بدونه و با حمایت بقیه از پسش بربیاد. میدونم همین که حمایت خانواده رو نداشته باشی چه وضعیت وحشتناکیه. اما واقعیت و نمی تونستیم تغییر بدیم...
من که فکر میکنم فقط امید لازم داشت و اگر ما خودمون و غیر معمولی نمیدونستیم دوستان بهتری براش بودیم.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی