یاهو
هر روزم، بخشی داره که اختصاص پیدا کرده به یار. از اونجایی هم که یار غایبه طبیعتا تم خاصی داره این بخش!
گاهی که کنترل این بخش از دستم خارج میشه شروع میکنه به خوردن امید و انرژی و عمر. وقتی به اوج میرسه نهیبی به خودم میزنم و میگم خودتو جمع کن دختر! تا ابد که زنده نیستی و نمیتونی کارهایی که باید انجام بدی و به تعویق بندازی. توان الان و هم بعدها نداری. وقت تحصیل الانه. بعد شروع میکنم به تلاش کردن و بهتر میشه. به سطح قابل کنترلی در میاد و میشه دلتنگی یا اندوه.
راستش در این سطح که میاد کاری باهاش ندارم و نمیخوام هم بهش دست بزنم و کم بشه. "شرف عاشق به قدر معشوق است" . خیالم از این بابت راحته و اگر فکرش از ذهن و دلم بیرون نمیره اشکالی نداره. می ارزه!
اتفاق خوب بعد از تعادل رسیدن هم این بود که فهمیدم اگر حرفه ای کار کنم میتونم توی رشتم کارآمد باشم. کار برای انجام دادن بسیاره. برای منی که آینده رو تاریک و مبهم میدیدم نقطه عطفی بود برای تلاش های جدی تر.
مثل اینکه جدا به روانم به سلامت داره نزدیک میشه! چند وقته این فکر از ذهنم میگذره که برای دخترکم، بهترین قصه های جهان و خواهم خوند. مطلبی میخوندم از دکتر ناجی درباره آموزش تفکر انتقادی به بچه ها. میگفت موسساتی که به موازات فبک کار میکنن اشکالات زیادی دارن و جوری که من فهمیدم مثل ماماهای ناوارد عمل میکنن و مشکلات زیادی به وجود میارن،ذهن بچه ها آشفته میشه و ... .
( یادم افتاد چقدر سر کلاس معرفت شناسی از این آشفتگی اذیت شدیم و غیر از این درس، باقی اساتید تازه وارد هم سهم زیادی توی ایجاد این آشفتگی داشتن و من خودم به شخصه احساس میکردم غرق شدم تو یه دریای وسیع. بچه ها که جای خود دارن)
و خیلی مهمه که چه قصه هایی رو برای بچه ها انتخاب کنیم. حتی خیلی از کتابهایی که بازنویسی داستانهای کهن خودمونه کفایت لازم و ندارن.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
تاريخ: چهارشنبه
8 آذر
1396 ساعت: 16:17