یاهو
هر وقت که دلم خیلی تنگ میشه میرم سراغ این کتاب و به دست خطت نگاه میکنم. این تمام چیزیه که از تو دارم. هنوزم وقتی نگاهش میکنم چشمام خیس میشه.
باز سوال دیوانه کننده همیشگی، چرا؟ ما که اینقدر خوب در هم تنیده شدیم بودیم. چی شد که نشد؟ من دچار توهم بودم؟نزدیک نبودیم؟
علتش اون قدر قویه که محبت نمیتونه بهش غلبه کنه و این فقدان بزرگ و باید بخاطرش پذیرفت؟چیه که من نمیفهمم؟
توی بوفه دانشگاه که حرف میزدی و به چشم هات نگاه میکردم آرامشی بود که منو پایبند میکرد. توی دلم میگفتم خودشه!
تو اون موقع چی فکر میکردی پیش خودت؟مطمئن تر میشدی که مناسب نیستیم؟اگر دلیلش غیر از این باشه هیچ وقت نمیبخشمت که خودت، بزرگترین آرزوم، رو ازم گرفتی...
آخه تو چه میدونی که چقدر برای من عزیزی...
اگر میگن ایده خوشبختی برای ازدواج شکست خورده ست حتما نمیدونن اینکه یک نفر با بودنش،صرف بودنش،احساس خوشبختی رو بهت هدیه کنه یعنی چی.
درهای دنیام که به روی همه بسته بود،میتونستم به روی تو باز کنم. میتونستم از دنیای درونم برات بگم و با حوصله گوش بدی.
اگر بی من خوشحال تر باشی، راضی میشم. اما اگر توام مثل من باشی و کاری نکنی ستم بزرگیه.
اگر مسیر سختی بود برای رسیدن به تو با جون و دل طی میکردم ولی فقدانت و نمیپذیرفتم. اما کاری نیست که بتونم انجام بدم.
شکی نیست که این روزا هم میگذره. اما معنیش نیست این داغ، این جای خالی رهام کرده...
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی