خرید بک لینک

درباره سایت

06

امکانات وب

یاهو


{تماما شخصی}

پنج شنبه جشن سومین سال داستان شب بود. اصلا نمیتونستم ازش بگذرم. نویسنده های محبوبم و شاعری که فوق العاده برام مهمه اونجا حاضر بودن. کشش نداشتم روز بعدش رو بمونم و نرم خونه. اونقدر خسته بودم که فقط یک بار جزوه منطق رو خوندم. بدیهیه که منطق و با حل کردن میشه یاد گرفت! دو از چهار شدم. یک نفر هم قبول کرد باهم رفع اشکال کنیم.

همه این ها رو گفتم که از خودم بپرسم می ارزید؟ اولویت با کدومش بود؟ اگر نمیرفتم حسرت میشد. به اضافه اینکه شرکت توی اون جشن چیزهای خوبی بهم یاد داد. اما باز هم اولویت با درسم بود؟

میشه یه پله هم عقب تر رفت. وقتی حساب کردم دیدم اگر در بهترین حالت هفته ای ده ساعت مطالعه داشتم. این یعنی فاجعه. آخر چهار سال دست خالی دست خالیم. یه فکر اساسی باید براش بکنم.

دیروز آقای طریقی توی موسسه ای شعر خوانی و نقد شعر داشتن. شاید جای من نبود چون شاعر نبودم. اما اشتیاق زیادی برای دیدن آقای طریقی و شنیدن شعرخوانی شون داشتم. علاوه بر برآورده شدن این لذت، به درک بهتر شعر و تشخیص شعر خوب و بد بهم کمک کرد.

از اینکه میتونم ماهی یک بار ببینمشون و یاد بگیرم خیلی خوشحالم!

احساس میکنم بخشی از احتیاجات روحم برآورده شده. شادی عمیقی درونم حس میکنم. شاید خرسندی کلمه بهتری باشه.

احساس میکنم به جانم افزوده شده.

از این هم که با خودم در آشتیم رضایت عمیقی دارم. مثلا پذیرفتم که زمان میبره به جمعی یا فضایی عادت کنم. وارد ساختمان که شدم آقای طریقی رو دیدم. از شذت شوق و خجالت خیلی آهسته سلام کردم و بلند جوابم رو دادن. میدونم که رفتار شایسته تری باید بروز میدادم. اما به مرور درستش میکنم. با خودم مهربان م. و مانع نمیشه برای بهبود رفتارم تلاش نکنم.


برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 10:05

صفحه بندی