یاهو
وقتی کم سن تر بودم انتظار داشتم پدر و مادرم بی عیب و نقص باشن. تربیتشون هیچ نقصی در وجودم به جا نگذاشته باشه. از حادثه ای که باعث شد کودکی من غم آلود بشه و افسردگی مزمن بشه یار من، همیشه گله داشتم؛ از رنجی که بهم تحمیل شده بود و باعث شده بود توی جنبه های مهمی از زندگیم نقص های اساسی داشته باشم گله مند بودم؛ تا دوسال پیش که به اوجش رسید و فهمیدم مسئله جدی ایه و پیگیر درمان شدم.
بماند که تا مسئولیت زندگی و حال خوب رو به دوش نکشیم، هیچ کس نمیتونه اوضاع رو برای ما بهتر کنه، اما مهم تر از این، باعث شد در انتها خودم رو جای پدر و مادرم بذارم. از خودم پرسیدم اگر من جای اونها بودم، شرایط بهتری فراهم میکردم برای خودم و خانوادم؟ فرزندان بهتری تربیت میکردم؟ نه تنها مطمئن نبودم اتفاق بهتری می افتاد حتی فکر میکنم نمیتونستم اینقدر موفق عمل کنم و تازه تونستم بی شمار جنبه مثبت سبک زندگی و روش تربیت و ... پدر و مادرم رو درک کنم؛ بار سنگین بی نقص بودن رو از روی دوششون بردارم و از مطلق دیدن دست بکشم و سپاس گذارشون باشم.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی