خرید بک لینک

درباره سایت

06

امکانات وب

یاهو


مواجهه های نزدیک و دل گزای از دست رفتن های همیشگی، "مرگ" رو برای من به یک مساله تبدیل کرد.

حالا، اینجا که ایستادم، بعد از مدتها درگیری، بی خوابی، اضطراب، وحشت، بی معنایی فهمیدم که از یک جایی به بعد، این مسئله مثل رازه. تو باید شجاعانه تسلیم بشی و همون طور که توی هر قدم همراهیت میکنه، با قدمهای لرزانت به جلو پیش بری تا نقطه نامعلوم.

نه باید بگذاری تمام دلخوشی و لذت های زیستن و بودن، به کلی حائل بشه از این همراه همیشگی، نه اونقدر حواست بهش باشه که دیگه نتونی ببینی کجا داری میری. فکر کردن بیش از حد و پرداختن بهش هم دردی رو دوا نمیکنه. از ترس و دشواریش هم کم نمیکنه. فقط امیدوارم لحظه باشکوهی باشه و در کمال وقار انجام بگیره.

چیزهایی هست که باید بعد از این مرحله بهشون فکر کنم. مثل اینکه خب، حالا که مرگ هست و فانی هستیم، تو این مدت محدود نامعلوم چه باید کرد؟ چه نباید کرد؟ چطور این بودن و ارزشمند ساخت؟


( فاطمه!یادت بمونه این نوشته خیلی ارزش داره ها! بعد از کلی رنج بهش رسیدم...)

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:29

صفحه بندی