یاهو
چند روز پیش عقد دو تا از هم کلاسی هام بود. عکسها و فیلمهاشون و که دیدم غمگین نشدم اما حال مبهم عجیبی داشتم. قطعه "اسرار نهان" توی ذهنم تکرار میشد: " این چه دردی ست که افتاده به جان من و تو/ می کشد تا به کجا عشق عنان من و تو..."
مکانیسم انکار اونقدر قوی عمل میکنه که طول میکشه علت این حال و بفهمم. غم هست اما خیلی نهانه. تا حدی که باید بگذره تا آشکار بشه. امشب تازه حسش کردم. به تو فکر میکنم، بی قید و شرط خوشحالم. خوشحالی که به هیچ شکل دیگه ای نمیتونم تجربه ش کنم. سبک بالانه.
اگر تو نبودی و هربار که بهت که فکر میکنم، یا باهات حرف که میزنم، یا وقتی که حضورت هست تمام قلبم به ارتعاش در نمیومد، چیزی از عشق نمی فهمیدم و تقلیلش می دادم به یک امر تماما روان شناختی. من همین که تو در خیال کنار خودم تصور میکنم، احساس میکنم مطلقا خوشبختم. اگر این احساس و نداشتم هیچ وقت چیزی از عشق نمی فهمیدم.
فقط برای اینکه نگریم از بقیه ش صرف نظر میکنم...
دلم برای دیدنت خیلی خیلی تنگ شده عزیزترینم...
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی