یاهو
دیروز با حال آشفته از کلاس اومدم بیرون. نازنینی دنبالم اومد، صدا زد جواب ندادم. توی خیابون مجبور شدم بخاطر بایستم. مشتم و باز کرد. گریه کردم. براش از حال خودم گفتم. قوت قلب گرفتم.
شبش فقط نیاز داشتم بخوابم. فیلم fountain رو دیدم. ایده جالبی داشت؛ تلاش برای نامیرایی زندگی رو نابود میکنه. اگر درست فهمیده باشم. صبح میل به جدا شدن از رخت خواب نداشتم. دلم میخواست بخوابم و کتاب " زنانی که با گرگها می دوند" رو بخونم. احساس کردم شاید چیزی باشه که بهش نیاز دارم. باید قوی بشم تا بتونم چیزهایی که دلهره آورن رو تاب بیارم. رفتم کتابخونه که پیداش کنم نشد. احساس کردم حمله دیروز داره تکرار میشه. خواستم زنگ بزنم به دوستم. با خودم میخواهی سپر ایجاد کنی؟ زنگ نزدم. برگشتم که "روان درمانی اگزیستانسیال" رو امانت بگیرم بازم نشد. اومدم سمت سرویس های خوابگاه. توی راه احساس کردم دلم بوی گل مریم رو میخواد. ایستگاه فنی پیاده شدم. رفتم که از گل فروشی ای که تو پارکینگ اون حوالی بود بخرم، اما فقط نرگس و چندتا گل دیگه داشت. رفتم پایینتر، گل فروشی توی نبش خیابون. یه شاخه مریم خریدم. احساس پیوند یافتن کردم. با چی نمیدونم. اما از این پیوند یافتن آرامش لطیفی پیدا کردم. این قدرت و بهم داد که آروم آروم برگردم به زندگی.
همیشه از ادکلن های مردانه زدن ه. بدم میومد. اما حالا احساس میکنم قدرت بخشه. باید عطرش و جاری کنم توی اتاق.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
تاريخ: جمعه
19 بهمن
1397 ساعت: 18:29