یاهو
این روزها که میگذرن، احساس میکنم بهترین روزهای عمرمه. مشغول تحصیل رشته ایم که مطلوبم بود، خانوادم در سلامتن و کنارمن. مصیبتی فرود نیامده. وضعیت خودم از جهات گوناگون خوبه و در حال بهبود. همه چیز به نظر میاد که درسته.
گاهی وقتا به این فکر میکنم که شاید صلاح همین بود که چندسال پیش پیوندی بین ما شکل نگرفت (در ظاهر، من هنوزم فکر میکنم این پیوند در نهان ما برقراره.). اون زمان ابتدای شکل گیری هویتم بود. (تو خیلی زودتر از من این فرایند و شروع کرده بودی. چقدر به کار بردن "تو"سخته! تو درون من خیلی نزدیکی. با اینکه معذبم جز این نمیتونم بگم.)
درونم پر از گره بود. تصورات نادرستم نسبت به خودم موجب گرفتاری بود. نمیدونم اگه بودی چی میشد، اما اگر قرار بود این مسائل خدشه وارد کنه به محبتی که بود و هست، راضیم از اینکه دوری و نزدیک.
اون زمان، بزرگترین دغدغه م این بود که دلم گرم باشه به بودنت. اون قدر که چیزهای دیگه رو جدی نمیگرفتم. همه تخم مرغ هام و تو یه سبد گذاشته بودم! هنوزم فکر میکنم محبت صدرنشین معنابخش های زندگیه. اما قدر زندگی رو هم به تنهایی میدونم. قدر خودم رو. میدونم اگر با هم هم باشیم، باز باید مسیر خودمون رو بریم. فهمیدم که محبت مهمه اما مسائل اساسی و مهم دیگه هم هست. اگر باشی امیدوارتر، دل گرم تر خواهد گذشت...
بعدا نوشت: خیلی حرفها رو قبلا نوشتم. دلیل تکرارش اینه که هنوز نتونستم به خوبی بیانش کنم. کمی جزئیات لازمه.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی