یاهو
من مدتهاست که از مساله مرگ رنج می برم. هربار به لحظه پایان یافتن زندگی فکر میکنم، نفسم بند میاد. تمام سلولهای من میل به زیستن دارن. گاهی فکر میکنم مثل میوه ای هستم که هنوز وقت رسیدنش نشده. شاید زمانش که برسه اونقدر که الان فکر میکنم دردناک نباشه.
تتبعات مونتنی رو که خوندم برای مدتی قرار پیدا کردم اما دیری نپایید. این اضطراب ریشه دوانیده در من. هربار که نوشته،صدا یا هر اثری که از شخصی که "از دنیارفته"خطابش میکنم برخورد میکنم تمام تنم می لرزه که این سرنوشت من هم خواهد بود. توی این زمانها علاوه بر غم یه احساس عجیب دیگه هم هست. یک جور هوشیاری خاص و رهایی از تعلقات. شاید مثل خود مردن. شاید میل به زیستن پدیدآوردندش باشه. اما اگر واقعی باشه، اون لحظه به این همه اضطراب خواهم خندید!
این روزها فکر میکنم بخشی از کاری که باید انجام بدم و تا الان ازش فرار میکردم اینه که شجاعانه تسلیم بشم در برابر این سرنوشت قطعی. مرگ مساله مهمی هست، اما من چنان در چنبره ش قرار گرفتم که از زندگی جا موندم. تسلیم شدن در برابرش، راهی رو باز میکنه برای پرداختن به زندگی. همین زندگی کوتاه.
راستش، اصلا دیگه نمیدونم چه جوری باید زندگی کرد. خود همین زندگی تبدیل میشه به بزرگترین سوال...
بعدا نوشت: وقتی وخامت به حد الان می رسه میفهمم که بحرانهای گذشتم و دست کم گرفتم.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی