یاهو
یه شب زینب بی قرار و پریشان و مستاصل اومد دم اتاقمون. با خنده گفت باورت میشه؟ازدواج کرد.
قبل از اون نمیدونستم واقعا دوستش داشته. چهره لطیف ش و اون شب دیدم.
اشتباهاتی که عمده ش شاید از جانب زینب بود باعث بهم خوردن وصلتشون شده.
سعی کردم بهش کمک کنم اولا بپذیره که دیگه تموم شده. ثانیا اشتباهاتش و بفهمه و حلش کنه و تکرار کنه. ثالثا نذاره غرق بشه توی گذشته و حسرتها و داغ آرزوها.
جوابش در نهایت این بود که حرفات درسته اما نمی تونم.
بهش گفتم "جان"ت تمام سرمایه ته. ازش مراقبت کن. نمیگم سوگوار نباش. اما میگم دامن نزن.
اما مسیر دیگه ای و پیش گرفته.
میدونم که کار دیگه ای از من بر نمیاد. میدونم که کمیش طبیعیه. میدونم که شاید فقط باید گوش بدم. شاید تمام دوستی من اینجا فقط بودن کنارشه اما وقتی می بینم که چقدر از مسیر پرته و تلاش من برای برگردوندش جواب نمیده یا آسیب بیشتری به خودم وارد میکنه نمی تونم ادامه بدم.
می ترسم. می ترسم که بی رحم شده باشم. اما نمیتونم کنار کسی بمونم که داره مسیر و اشتباه میره.
شاید بی رحمیه و شاید اشتباه میکنم اما الان در این حد می فهمم که در نهایت خودش مسئول زندگی خودشه و فقط خودشه که باید خودش و از ورطه بیرون بکشه.
نمی تونم بهش نزدیک بشم. وقتی بهش نزدیک میشم یاد عزیز میفتم. یاد لحظه ای که زنگ زدن و گفتن آقاجون حالش بده. فقط بیایین. وقتی رسیدیم آمبولانس برده بودش. عزیز با چهره ای که انگار روح درش نبود گفت گفتن خطر رفع شده. در حالی که همه میدونستیم دیگه تموم شد. انگار دنیا ایستاد. نه حرفی. نه گریه ای.
یاد مامان میفتم. یاد مامان میفتم که نمیتونست روی پاهاش وایسه. یاد مامان که زندگی و رها کرده بود. اعلام کرده بود که دیگه نمی تونه روی پاهاش بایسته. مامان نتونست رو پاهاش وایسه. مامان. یکی از ستون های زندگی من. مامان نتونست. خیلی حرفه...
وقتی غم شدیدی از کسی می بینم، خصوصا وقتی دیگه انگار دلیلی نداره توی زندگی که مقاومت کنه، منو میلرزونه. نمیتونم نزدیک بشم بهش.
آدمهایی تصمیم میگیرن قوی نباشن، وقتی اگر خودشون نخوان قوی باشن هیچ کاری از دستت بر نمیاد و نهایت درماندگی رو باعث میشن تجربه کنی، من و به وحشت میندازن. من بی رحم نیستم...
از این ها که بگذریم، حال زینب حال چند وقت پیش منه از جهاتی.
وقتی زینب و می بینم از جانان شرمنده میشم. از حال بدم مطلعش کردم و با اشتباه قدم برداشتنم، مقاومت نکردنم چقدر عذابش دادم.
حالا از خودم می پرسم به اندازه کافی عاقل شده م؟
نمیدونم. هنوزم فکر میکنم اگر مانع، اختلافاتیه که توی گذشته ازش حرف زدیم، الان وجود نداره. درسته هنوزم جای خالیش هست و هنوزم غر میزنم به خودش،خداش به خودم. اما تا حدی که میفهمم درست زندگی میکنم و کارهایی که باید پیش ببرم پیش می برم. به همه چیز به قدرش وزن داده م.
اگر یه روزی ازدواج کنه بعد از پدر و مادرش، اونی که بیش از همه از شادی شاده منم... هرچند اندوهی روی شونه م باشه قد یه کوه. حتی اگر به فرض، اون روز تنها نباشم.
حتی اگر هیچوقت نیاد، بی همتاست توی قلبم.
کاش میتونستم بی همتا بودنش توی دلم و وصف کنم.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی