یاهو
بارون شدیدی میاد. با رعد و برقی همراهه که پنجره ها میلرزن.
به تو فکر می کردم که نمی ترسیدی. خودمم دیگه نمیترسم!
وقتی مینویسم مایوس میشم از اینکه تمام حسی که تجربه کردم و نمیتونم با کلمات بیان کنم.
این خاطره های کوچکت حتی مهمن.
به خواهرم گفتم شبیه یک آشنای همیشه ای. انگار همیشه هستی. هروقت صدات کنم هستی. هیچ مقدمه ای هم نیاز نیست.
بخاطر همینه که میگم تکی.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی