یاهو
توی مهمونی ها، دیدن آدمهایی که مدت هاست ندیدمشون باعث میشه بیشتر به این فکر کنم که آیندم چظور خواهد بود. خصوصا تازه ازدواج کرده ها. از یک جهاتی همشون شبیه همن. سعی میکنن لباسهاشون و با هم ست کنن. هردو سعی میکنن آراسته تر و خوش پوش تر از قبل از ازدواج باشن. نشاط دارن. اما یه چیزی هست که اگر داشته باشن، از اول هست و تا آخر هم تغییر نمیکنه؛ حال خوب شون کنار هم. خندیدن چشم هاشون.
من فکر میکنم اگر چشم هاشون نخنده، فقط معامله ای صورت گرفته و بس.
و اون پیوند و از اعتبار ساقط میکنه. اگر با تمام وجودت، فقط از داشتنش خوشحال نباشی، هیچ نمی ارزه و این بعنی فاجعه. یعنی آخر دنیا. حداقل برای من.
من فکر میکنم انتخاب اگر انتخاب درستی باشه، توی چهل سالگی باید نتیجه شو ببینی. اگر بازم با تمام قلبت راضی و خوشحال بودی باید بزنی روی شونت و بگی خودم جان احسنت! کارت و درست انجام دادی!
نه با یه احساس خام تصمیم گرفتی نه با حسابگری. تصمیمی گرفتی که وقتی مستی عشق هم پرید، وقتی پخته شدی، باز بهش بالیدی.
گرفتن این تصمیم اصلا آسون نیست. گاهی وقتا فکر میکنم "نه" هایی که گفتم درست بود؟ ممکنه بیش از حد سخت گرفته باشم؟ معیارهام درست بوده؟
وقتی بهشون فکر می کنم، می بینم من از احساسات شدید می ترسم. شاید به نظر برسه اینکه یک نفر دیوانه وار دوستت داشته باشه رویاییه، اما شدیدا با دکتر میثاق موافقم که ملاک عشق، سلامتشه نه کیفیتش. دوست داشتن خیلی خوبه. به شرطی که توجه داشته باشی که جدای انسان بودن و برابری، به عنوان زن یا به عنوان یک مرد، چه انتظاری ازت میره. این انتظارات خیلی خیلی طبیعین. شاید هیچ وقت به زبان آورده نشن، اما توجه بهشون ضروریه.
گاهی وقتا واقعا می ترسم که مبادا کارهایی که پیوند دهنده ان مثل حمایت، تشویق و ... باعث باشه تیغ عقلم کند بشه و با احساس خام تصمیم بگیرم.
میدونم که میتونم خیلی آسون بگم نه محاله راضی بشم. اما از نقطه های ضعفم می ترسم. باید بهتر بشناسمشون و نذارم بخاطرشون اسیر بشم.
همیشه به جانان فکر میکنم. مثل پوشه موازی کنار تمام پوشه های زندگیم، صفحه ش بازه.
شب آخر سال که حرف زدیم، حرفامون برام مثل عسل شیرین بود. احساس می کنم یه جاهایی مقاومت میکنه یا به نوعی محافظت. از چی نمیدونم دقیقا. یا از اینکه مرزها حفظ بشن، یا اینکه آسیب نبینه، یا دلش و میزنه و میل نداره.
بعد از شوخی گز، وقتی گفتم چای منظوری نداشتم. اما از اونجایی که شاید چای آوردن بار معنایی خاصی داره بدش اومد و با سردی گفت خیلی ممنون. شاید دچار توهم شدم. شاید بی خود حساس شدم. نمیدونم.
اما توی اینکه از مرزهایی محافظت میکنه شک ندارم.
اگر بگم دیگه به بودنش فکر نمیکنم خودم و فریب دادم. یه جورایی قبول دارم که نمیشه. اما نه کاملا.
صحبت هامون شیرینه اما باعث نمیشه فکر کنم برگشتی هست.
به قول آفای فرجی: دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامتی ست/ یا پشت خداحافظی من سفری نیست
دیدن زندگی بچه هایی مثل سها، باعث میشه فکر کنم اگر من مثل اونا بودم چی میشد؟ وقتی سها رو می بینم انگار خودم و دیدم. دو سال پیش ازدواج کرد. الان نازگلی به اسم بهار داره.
تصمیم های خیلی بزرگی گرفته. اون قدر بزرگ که منو به وحشت میندازه.
فقط در یک صورت جرئت داشتم که دو تصمیم ازدواج و فرزند دار شدن و بگیرم، اون هم اگر اون شخص جانان بود.
دلیلش مبهمه برام. اون قدر آرامش داره که وقتی هست از هیچی واقعا نمی ترسم. نه به این خاطر که مسئولیت خودم و روی دوش او بندازم. نه. به این خاطر که میتونم مسئولیت بپذیرم.
گاهی خودم به این فکر میکنم اگر روزی فرزند داشتم فلان کار و میکنم یا نمیکنم. مثلا اینکه گفتم توی انتخاب داستانها دقت میکنم. یا زینب از اصولی که میخواست حاکم کنه بر زندگیش تا بچه ها مطابقش بزرگ شن میگفت. با خودم فکر کردم "بچه" زندگی نکرده ما نیست؟ تخیل داشتنش و کارهایی که براش میخواهیم انجام بدیم از جایی میاد که حسرتی هست یا نیاز برآورده نشده ای یا چیزی شبیه به این. بهتر نیست ول کنیم گذشته رو؟ بهتر نیست تمام حسرت ها رو تا جایی که میشه زندگی کنیم؟
من دلم میخواد برای بچه م قصه هایی بخونم که آرزوها و آمال ها و ... به سمت درستی هدایت کنه؟ چرا کتابهایی نخونم که برام الهام بخش باشه و مسیر زندگیم و به جهت درستی هدایت کنه؟! مگه مهم ترین نقش دین جهت بخشی به زندگی نیست؟ چرا نمیرم دنبالش کنم و زندگیم و تغییر بده؟! چقدر ظریف، شونه از بار مسئولیت خالی میکردم!
اینکه مچ خودم رو گرفتم حالم رو خیلی خوب میکنه. نه فقط برای اینکه ازش آگاهم. برای اینکه میدونم باید دنبال چی باشم. به موجود معصوم دیگه ای خواسته هام در قالب مطلقا مثبتی تحمیل نمی کنم!
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی