یاهو
این روزا به این فکر میکنم که بعضی تصمیم ها واقعا ساده نیستند اما مجبوری توی یه لحظاتی انتخاب کنی.
فارغ از اینکه بدون جانان بودن تصمیم درستیه یا نه، دارم یاد میگیرم مرزها رو درک کنم. دارم یاد میگیرم احترام بذارم به تصمیمش و با پافشاری روی خواستم اذیتش نکنم. دارم یاد میگیرم فضایی رو ایجاد کنم که اگر مایل بود گاهی در هم صحبت باشیم. قبلا نمی تونستم. شاید اگر درک الان رو اون زمان داشتم، جدای از نتیجه، لحظه های غنی تری میشد فراهم کرد.
حالا گذشته، اما رسیدن به درک فعلی، خوشحالم می کنه.
هیچ کس، جز جانان، از خوشحالی ها و غم هام در موردش خبر نداره. اگر تصمیم اشتباه گرفتم، اگر خواستم با فکرش خودم و عذاب بدم یا هر چیز دیگه، بارش رو روی دوش کسی ننداختم.
اما اینکه یک نفر بخواد غم بخره و بارش رو روی دوشم بذاره، برام سنگینه. وقتی خودش برات میگه که بی خیال بوده و یدفعه دیده که رفت.
اذیتم که سپر تنهاییشم فقط. اذیتم که نمیخواد مسئولیت کاراشو قبول کنه. اذیتم که فکر میکنه نباید حاصل طبیعی عملمون اگه بد بود ببینیم. اذیتم که میفهمه اذیت میکنه و با ببخشید فرمالیته میخواد عذاب وجدانشو کم کنه. اذیتم که صدام در نمیاد.
اذیتم که نمیتونم بگم عزیز من چیکار کردیم که این همه ادعا داریم؟
+ باید روی این خصلت بدم کار کنم. باید یاد بگیرم که اجازه ندم مورد ظلم قرار بگیرم.
بعضی آدم ها هستن که اینقدر خوب قدم برداشتن، که شنیدن قصه شون باعث میشه یه قدم بزرگ برداری. یه جهش توی زندگیت اتفاق بیفته. توی سال جدید، تحصیل آکادمیک و حتما جدی تر پیگیری میکنم.
احساس میکنم بزرگتر شدم! نداشتن ش هر چند نداشتن تلخیه اما فقط جزئی از زندگی منه و مشکلی هم با پذیرشش ندارم که خواهد بود. زنده بودن، با تمام نداشتن هاش، بازم نعمت بزرگیه.
دیگه غصه انجام هزار تا کار کوچک و بزرگ و باهاش ندارم. آرومم و سپردم به خودش. توی عمیق ترین بخش آگاهیم باهاش درگیرم. گاهی خواب می بینم. خواب های عجیبین. به نظر میاد پیام دارن.
یک بار خودم و به شکل مادربزرگ دیدم. نتونستم معنی سمبل سازیش و بفهمم. تا چند روز توی حال و هواش بودم. آرامش عمیقی داشت. شاید بی ربط نبود به فکرای چند روز پیشش که فکر میکردم اگر مادربزرگ بشم، احتمالا توی تنهاییم آروم و خوشحالم.
یه بار هم خواب دیدم یه مادربزرگ داشتم که منطبق با عالم واقع نبود. نمیشناختمش. اما بغل کردنش آرامش عجیبی داشت.
شاید مادربزرگ مامان بود. تصویر مبهمی ازش دارم. ایمانش، بی مثال بود و شاید آرامش خاصش هم به همین خاطر بود.
خواب مادربزرگ که می بینم، انگار کنده میشم از این عالم. میل به رفتن به یه جهان ناآشناخته درونم حس میکنم که در عین ناشناخته بودنش سرشار از آرامشه.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی