یاهو
من احساس میکنم که هستی. همون قدر که بین تضرع و زاری شبی که خودت میدونی، به طور شفاف سکوتت رو احساس کردم. و دعوتت به صبر.
من بارها قویا احساست کردم. حتی زمانی که نوجوان بودم احساس کردم بالغ و مسئول دونستیم. و وقتی توی دلم گفتم نکنه نشنوی و اثر نکنه چرخید و چرخید تا بهم نشون بدی که شنوایی. محاله که چیزی از آگاهی تو دور بمونه.
نمیدونم با من چه خواهی کرد. اما احساس میکنم با من کار داری. و خودت میدونی چقدر شرمنده توام. بزرگوارانه به یادم میاری و اگاهی میدی. فقط آگاه کردن، کافیه بدون هیچ پیامدی. انگار سیلی میزنه و میبینی چقدر غافل بودی.
هنوز خیلی مونده برای من تا پرستیدنت. خودت بهتر میدونی که جوری که شایسته توئه، در حد بضاعتم، نپرسیدمت.
حجاب های زیادی هست. از جنس نادانی و محدودیت و چیزهای دیگه. خودت کمکم کن کمی کنار بزنمشون و پیش برم.
به یادم بیار. آگاهم کن مهربان خدا...
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی