خرید بک لینک

درباره سایت

06

امکانات وب

یاهو


تلویزیون داشت گزارشی از نمایش سهروردی پخش میکرد که مربوط بود به آخرین سالهای زندگی سهروردی. اشتیاق تمام وجودم رو گرفت که برم ببینمش.

توی دلم گفتم به بچه ها هم بگم؛ نه بخاطر تنها نرفتن ( البته با آدمهای اهلش رفتن به مراتب بهتره)، برای اینکه از این رویداد خوب باخبر بشن. اما نگفتم چون چندبار به خاطرشون برنامم رو تغییر دادم و نیومدن و دلم نمیخواست از شوق دیدن این نمایش کم بشه. کم پیش میاد که مسئله ای اینقدر شور و شوق درونم به وجود بیاره.

از ذهنم گذشت که به عزیزدل هم بگم. اولین بار گفتم نمیگم. اذیتش نمیکنم. هرچقدر نزدیک تر میشه به فردا بیشتر دلم میخواد که با من بیاد.هرچقدرم به خودم میگم نه این خواسته کمرنگ نمیشه توی دلم. فکرش از ذهنم رد میشه. دلم میخواد که بیاد. فقط بیاد. چیزی بیشتر نمیخواستم.

این اتفاق که افتاد یادم افتاد به دوران قبلم. بهتر خودم و فهمیدم. یکم باید مهربونتر قصه خودم و میگفتم.

یادم افتاد قبلا هم این سیکل بارها اتفاق افتاده بود و بریدم و به شکل های مختلف خواستم که جان پناه بیابم برای رهاشدن از این غصه. حالا که دوباره جان گرفتم دوباره این چرخه داره تکرار میشه. از اینجا به بعدش تکراریه انگار. اولش میگی باید بلند شم، این یه بخش از زندگیه. کلش نیست، ادامه میدی.یه روزایی خوبه یه روزایی معمولیه ولی میگذره. یه چیزی تو رو یادش میندازه لشکر غم بهت حمله میکنه. باهاش می جنگی. گاهی شکست میخوری گاهی برنده میشی و غلبه میکنی و میگی عیب نداره. خودت مدام به خودت یاداوری نمیکنی اما نمیتونی همه دنیا رو مدیریت کنی ولی اگر چیزی یادش انداخت تو رو بازم ادامه میدی.

یه جایی خسته میشی، میگی به بقیه آدمها اجازه میدی وارد زندگیت بشن، میخوای که بشناسیشون، یه مدت که میگذره یا مقایسه شون میکنی و رها میکنی، گاهی به خودت میگی اگر یه روزی مثل حالا بازم یادت اومد و گریه امانت و برید به هیچ کس هم نتونستی بگی دلیلشو میخوای چیکار کنی؟

یا اینکه میگی نه وقتی پیوندی به وجود بیاد دیگه کمتر میشه، عالم عالم کثرته بالاخره، قشنگ تره که پای عشق بمونی ولی سخت تر از اونیه که ممکن باشه، به مرزش که میرسی به یه دلیلی که موجه هم به نظر میاد عقب می کشی.

دوباره به یه شکلی حالت بهتر میشه و با شکل دیگه ای میاد وووو .

نمیدونم دفعه بعدی هم هست یا نه. نمیدونم بعدش غلبه میکنم یا یکی از این راه های تکراری یه بار جواب میده یا چی میشه.

نه خوش بینم به آینده نه بدبین.

تحمل نداشتن و نبودن ش اصلا آسون نیست. درسته که شب گریه میکنی و خوابت میبره و صبح که بیدار میشی مثل شبش حالت بد نیست. فقط احساس میکنی بخشی از جانت تحلیل رفته. اون قدر که وقتی دوباره نزدیک شب شد یادت میره که چرا نباید بهش بگی فلانی جان آخه ببین من خیلی دلم برای تو تنگه آ. بیش از حدی که بشه ازش بگذریا. که اگر بودی و میدیدی محال بود رها کنی و بری ها. فلانی جانم، نمون فقط با دیدنت مرهم ی بذار و برو. جانم داره میسوزه دور از تو و عین حقیقته نه بچه بازی و شاعرانه گی ها...

که فلانی جان " رحمتی کن کز غمت جانی سپارم/ بیش از این من طاقت هجران ندارم" گفتن، فقط حرف نیست ها...


میدونم که میگذره. میدونم که این غم ها میشن گنج وجودم. ولی این رو هم باور کن " عمر من مرگی است نامش زندگانی". باور کن که اگر میگذره راحت نگذشته و نمیگذره. " با دست رعشه چو شبنم در این چمن" دامان آفتاب و مکرر گرفته م و سر دادم و زندگی از سر گرفتم.



شده نزدیک که هجران تو ما را بکشد

اشتیاق تو مرا سوخت کجایی؟ بازآ...



برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 20:12

صفحه بندی