یاهو
به بیتی برخوردم که درست شرح حال آخرین دیدارمون بود:
به نگاهم بنگر به نگاهم بنگر که تمنا ریزد از آن
سخن از دل بشنو که به نظاره تو نگهم بگشوده زبان
چی از نگاهم گویا تر بود؟
وقتی صحبت میکرد و بهم نگاه میکرد توی آسمون بودم. نتونستم بهش بگم که از ته دل، تنها آرزوی منی. بمونه گرمی بودنت توی زندگیم...
چند سال از آشنایی ما گذشته و هیجان دخیل نیست اگر فکر میکنم هر چیزی که سد راهه میشه برداشت. کاش حرف میزدیم. نمیدونم. گاهی هم فکر میکنم وقتی احساست رو منتقل کردی بعد از این رو نباید ادامه بدی. ادامه دادنش فاصله و دلزدگی میاره. ولی با ندای دلت باید چیکار کنی؟ که تو خلوتت مدام از میپرسه آخه چرا؟
وقتی فکر میکنی ارتباطتون چقدر ریشه داشته، دلت بیشتر میسوزه. هر اندازه زمان میگذره، علاقه ت بیشتر میشه و بیشتر تو خیالت قدم میزنه.
سخته که مراقب باشی خیالاتش، دلتنگی ها و غصه نبودنش پژمردت نکنه و مراقب جانت باشی.
من و توی ذهن و دلش تمام کرده؟
تنها آرزوی منی... تا حالا این جمله رو ننوشته بودم. وقتی نوشتم آروم شدم. چیزی که بود که توی دلم مونده بود و نگفته بودم.
دیشب نازنین بهانه میگرفت و مدام گریه میکرد. طاقتش تموم شده بود و باباش رو میخواست. توی دلم گفتم خاله کمتر گریه کن! ما بزرگترها کمتر از تو دلمون ریش نیست ها!یادمون ننداز! آتش نزن به دلمون...
بارها صداش زدم تا فقط "جانم" گفتنش رو بشنوم. (چه بد میکنن اونهایی "جانم" رو ارزانی هر غریبه و آشنایی میکنن...)
فدای قلب گرم و مهربونش.
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمی
تاريخ: يکشنبه
21 آبان
1396 ساعت: 20:12