خرید بک لینک

درباره سایت

06

امکانات وب

یاهو


هرچقدر به شروع ترم نزدیکتر میشدم، اضطرابم خودش و بیشتر نشون میداد. مدام تو ذهنم تجسم میکردم چه اتفاقی میفته، معاشرتهام خوب پیش میره؟ نکنه احساس غریبی کنم بین هم اتاقی هام و از این دغدغه های کم اهمیت اما موثر و مخرب.

اما خوشبختانه همه چیز خوب پیش رفت. سوتی های معاشرتی دادم؛ اما قرار هم نبود کامل و بی نقص باشم.

از آغوش امن خانواده بیرون اومدم، اما محیط هم دیگه برام ترسناک نبود.

روان درمانی و خودشناسی هم کار خودش رو کرد و باید ادامش بدم؛ خیلی خیلی خوب جواب داده. شناخت بهتری از خودم، نقطه ضعفهام بهم داد. به چیزی که میخواستم برسم دارم نزدیک میشم. دلم میخواست تا حد ممکن تحت تاثیر رانه ها نباشم و اصیل تر زندگی کنم. بهتر میتونم رفتارهای دروغین و اصیل خودم و دیگران رو تشخیص بدم.

سال های اول دانشگاه، وحشتناک بود. اشتباه و حتی کارهای خطرناک و احمقانه کم انجام ندادم. محیط روی من مسلط بود و شدیدا بهم فشار می آورد. انگار بدون اینکه شنا بلد باشی پرت شده باشی توی عمق زیاد. تا یه مدتی فقط تقلا میکردم که بتونم بیرون بیام ازش. در نهایت تزلزل بودم. باورهای دینی هم مشمول این تزلزل میشد. کم کم احساس بیگانگی میکردم با همه.

احساس میکنم به هر کس که کنارم بود آسیب زدم؛ به هر طرف چنگ میزدم تا از این احساس خفگی رهایی پیدا کنم. از بعضی ها فاصله گرفتم، با بعضی ها به کل قطع رابطه کردم. نهایتش اسفند 94 بود. که میخواستم به کل پیوندم با هستی رو به خیال خودم ببرم.

کمک های روان پزشکی، در درجه اول کمک کردم حالم بهتر بشه و بعدش رفتم پیش یه روانشناس و ادامه دادم.

ظاهرا اتفاقی، ( اما گمان نمیکنم هیچ چیز زندگی اتفاقی باشه)، به جای درس روان شناس 2 فلسفه دین ارائه شد. با استادی که خودش واقعا درد دین داشت. گفتگوهایی که باهم داشتیم کمک کرد پیوندم با دینم رو احیا کنم.

اما روابطم، عمیق ترین روابطم، احیا نشد. حتی حاضر نبودن توضیحم رو بشنون. بهشون حق میدم. اینکه رفتارهای من ناشی از مشکلاتم و نادانیم بوده دلیل نمیشه که حتما ببخشن و من پیامد رفتارم رو نبینم.

اون روزها، از بیش سازگاری خودم تو محیط خونه و اطاعت بیش از محضم خسته شده بودم. خودم و از امنیتشون محروم کردم و در مقابلش جایی بودم که منبع نوازش چندان قوی ای نداشتم،ضعف مهارت های اجتماعی اون زمان هم بهش دامن زده بود.

میخواستم فردیت و استقلال روانی پیدا کنم؛ انگار یک تنه به جنگ یه دنیا رفته بودم. بدون هیچ حمایتی.

دست حمایت همه رو رد میکردم. کوچکترین تکیه گاهی رو پس میزدم و به طور پارادکسیکالی، شدیدا حمایت طلب میکردم. وضعیت پیچیده ای شده بود.

حالا رابطه م با خانوادم رو شفا دادم. از احساساتم براشون میگم و گفتگو میکنیم. اجازه میدم حمایت درست نزدیکانم جاری بشه توی زندگیم. ( یه نمونه کوچکش: دوست داشتم تولدم رو بهم تبریک میگن. اما میدونستم ممکنه یادشون بره اما نه از سر بی اعتنایی، و روی پروفایلم اعلام کردم که من 22 ساله میشم؛ محبت زیادی از تقریبا همه کسانی که دوستشون داشتم گرفتم. به جز مهربان؛ با توجه به اینکه یکی از کسانی بود که حسابی اذیتش کردم به طریق اولی انتظاری نداشتم.)

اگر ضرورتی نداشته باشه که تهران بمونم، بیشتر میرم خونه. مامان و بابا خیالشون راحت تره. خودم آرومترم. خواهرم نبودنم و دوریم و یاد نمیگیره! ( چقدر خوب گفت آقای وحدانی: مرا معلم هجر تو سنگدلی آموخت...)

میدونم که چی میخوام از تحصیل و تمرکز کردم. تا جایی که الان به جای اینکه وسایلم و بچینم وقتی دیدم دوستم خوابه، فرصت و مناسب دیدم که بشینم ادامه درمان شوپنهاور رو بخونم.

خدای خوب من، میدونم که میشنوی و نیازی به نوشتن نیست.حتی گفتن. ولی من با نوشتن نفس میکشم و نیاز دارم به این طریق هم باهات حرف بزنم.

فقط یه حسرت بزرگ روی دلم هست؛ البته مراقبم که این فقدان و به بحران تبدیلش نکنم. اون هم فقدان مهربان ه. که اگر بود گرمی بودنش زندگی رو از اینی که هست زیباتر میکرد. فقط بودنش. خالصا بدون هیچ طلبی.

فقط میتونم آرزو کنم که دلش خوش باشه هر جا هست.

خدای مهربون من، نمیتونم بگم چقدر ممنونتم، فقط هزار بار شکرت!


* اولین کاری بود که میخواستم حتما انجامش بدم. خوبه که بدونم از کجا به کجا رسیدم و قدر آرامش و همراهانم و بدونم.

خدایا به امید تو.



پ.ن: تشنگان مهر محتاج ترحم نیستند/ کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است


پ.ن 2: گفتم که ماه من گفتا ...( گفتا؟)

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

صفحه بندی