خرید بک لینک

درباره سایت

06

امکانات وب

یاهو


با مهسا توی حلقه دین شناسی آشنا شدم. داشتم از کتابخونه مرکزی میومدم بیرون که اتفاقی دیدمش. گپ زدیم و قرار گذاشتیم منطق جدید بخونیم. لابلای صحبتمون گفت که چون شبانه قبول شده وضعیت خوابگاهش نامعلومه. نگرانش شدم. بهش گفتم که مهمان من بشه و ... میدونستم مساله بغرنجی نیست ولی وقتی یه لحظه از ذهنت عبور میکنه که نکنه تو این شهر جایی برای موندن نداشته باشی، دلت خالی میشه. میتونستم درکش کنم چون تجربه ش کرده بودم.

حواسم بهش بود.

وقتی گفت اهل کجاست یدفعه همه چیز عوض شد. محبوب جدا از منه و غائب؛ اما همین که فهمیدم از دیار محبوبه همه عشقی که به او داشتم رو نثارش کردم. میتونستم همدلی کنم با حافظ وقتی گفته مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم / هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم


نباید میگفتم چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی؟

هیچ اهمیتی نداشت که یار فقط در خیال، حاضره. همین که یک نفر نشانی ازش داشت، کافی بود تا با همه وجود مراقبش باشم.

علاوه بر این نسیم لطیفی که تو زندگیم وزید تحفه دیگه ای هم برام به همراه داشت. مهسا، همون دوستی بود که دنبالش میگشتم. مهسا قوت قلب بزرگیه. خیالم راحت شد که بهانه گیر نبودم.

حالا میتونم زمانهایی از تماشاگر بودن فاصله بگیرم و بازیگر باشم. در آیینه ش خودم و ببینم و با خیال اسوده پنجره دنیام رو به سمتش باز کنم.

برچسب: نویسنده: مهسا کریمی تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

صفحه بندی